افسون دل

خدایا!!!خلاصم کن از عشق‌هایی‌ که گاهی‌ هست و گاهی‌ نیست

 
دوست خوب من سلام
نویسنده : ققنوس - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

دوست خوب من سلام:

فرصتی اگر دست داد سری به خودمان بزنیم،اینکه به خاطر دوست داشتنمان چند بار منت بر سر هم گذاشته ایم....!!!

راستی میدانی دوستی چیست؟دوستی سر روی شانه ی کسی گذاشتن نیست،دوستی تکرار دوستت دارم ها نیست ،به کار گرفتن واژه های سنگین و ثقیل برای تقدیم عاشقانه هامان نیست.

دوستی شاعری و ترانه سرایی نیست... عشق بالا رفتن از دیوار باغ دوستی نیست. عشق پنجره ای باز رو به باغی پر از میوه های رنگارنگ نیست...

عشق در میان خار بوی گل را حس کردن است، دوستی فهمیدن ناگفته های کسی است که دوستش میداریم. عشق باز کردن دریچه ای جدید است به روی پنجره ی زندگیمان.

عشق تلفن زدن به کسی یا نوشتن نامه ای عاشقانه برای کسی نیست. در هوای کسی سکوت کردن است . بی آنکه حتی خاطرش را پریشان بخواهی ...دوستی این نیست که منت دوست داشتنت را بر سر کسی بگذاری.... نفس های عمیق نشانه ی ناگفته های بسیار است. ناگفته هایت را شعر نکن که دیگران بخوانند. سکوت کن که همه بشنوند .بگذار آنکه دوست ندارد نشنود...!!!!!!

تو سکوت مقدست را... رنج ها و دلهره هایت را در دل بریز تا آنکه را دوست میداری در آسایش خود به سر برد. حتی گفتار تو نیز او را نیازارد... اگر نمیتوانی... عاشق نشو...!!!

برای دوست داشتن نیاز به زبان نیست، مگر کرو لال ها عاشق نمیشوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...... نیاز به دیدن هم نیست مگر نا بینایان عاشق نمیشوند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......

بسیارند نابینایانی که ترانه هایشان ورد زبان من و توست...

برای دوست داشتن یک چیز نیاز است:...........................................صداقت...............................................و دلی که بتواند بار سنگین عشق را بی چشم داشتی بر دوش بکشد.

عشق لمس کردن گرمی دست کسی نیست، بلکه گرمی دادن به دستهای کسی است که از لذت چگونه عاشق بودن محرومند.....

سهم تو چیزی است که به آن قانع باشی، بیش از حد خود خواستن حرکت روی لبه ی تردیدها وشک هاست زیرا هر بار چیز بهتری میخواهی و ممکن است آنچه امروز خواسته ای فردا دلت را سیر کند و از چشمت بیفتد.

بزرگترین لذت زندگی داشتن یک دوست خوب است کسی که بفهمد ناگفته هایت را، گفته هایت را، سکوتت را... و همه آنچه هستی....،

همه چیز بوی تو را میدهد. سیاهی و سپیدی این سطر ها حتی وقتی سکوت میکنم.....تو خوبی...

آنقدر که مجبورم میکنی هر بار سکوتم را بشکنم... میدانم ... بی شک و بی هیچ تردید تو مرا میفهمی چون بهترین دوست من هستی...!!!


 
 
قسمتی از نامه ی چارلی چاپلین به دخترش
نویسنده : ققنوس - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

دخترم جرالدین, از تو دورم , ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم

دور نمیشود.تو کجایی؟در پاریس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه

لیزه؟این را میدانم و چنان است که گویی در این سکوت

شبانگاهی ,آهنگ قدمهایت را میشنوم.شنیده ام نقش تو در این

نمایش پرشکوه, نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر

خان تاتار شده است.

جرالدین, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فریاد تحسین

آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند

به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان........

دخترم جرالدین ,پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش

گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهد و آن شب است

که این الماس, آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و

سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی

بند و بار تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود.

همیشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از این رو دل به زر و

زیور نبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه

بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه

بستی ,با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی

این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که

در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی

عشق را می داند. او برای تعریف "عشق "که معنی آن" یکدلی"

است شایسته تر از من است.دخترم هیچ کس و هیچ چیز دیگر

در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد.دختری ناخن

پای خود را برای آن عریان می کند. برهنگی بیماری عصر ما

است. به گمان من تن تو ,باید مال کسی باشد که روحش را

برای تو عریان کرده است.حرف بسیار برای تو دارم ,ولی به وقت

دیگر می گذارم.و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم.

 

انسان باش, پاک دل و یکدل ;زیرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در

فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.


 
 
افسوس بر آن عمر گرامی که هدر شد
نویسنده : ققنوس - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

افسوس بر آن عمر گرامی که هدر شد

آن معبد رویایی من زیر و زبر شد

دردا که تو مرد سفر عشق نبودی

افسوس دل غافل من بی خبر شد

روزی که دل عاشق من تازه نفس بود

در چشم من از هر دو جهان عشق تو بس بود

حسرت به کف آورد و به خورشید نظر داشت

بیچاره عقابی که گرفتار قفس بود

سلام ای چلچراغ قطره های اشک نومیدی

سلام ای غم که جای تنگ این دل را پسندیدی

بیا تا پر بگیرد از دل من جغد این کابوس

بیا و در کتاب خاطرات من بخوان افسوس
 


 
 
 
نویسنده : ققنوس - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

قطره بارون دلم

خلوت زندون دلم       

لیلای بی دریای من

گریه مجنون دلم

ابر کبود من تویی              

بود و نبود من تویی   

مهر سجود من

وای به روزگار من

هوا تویی نفس تویی

لحظه ی پیش و پس تویی

عاشق در قفس منم   

ای دل بی قرار من

گریه منم ابر تویی   

درد من صبر تویی  

 بارش بی وقفه منم     

ای دل بی قرار من

هد هد من هدای من              

 همدم با وفای من

خبر ببر به عشق من         

 به عشق من خدای من

عاشق دیدار منم              

 محو پدیدار تویی

خسته و بیمار منم           

 عشق تویی یار تویی


 
 
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جـدایی
نویسنده : ققنوس - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جـدایی

چــه کنم که هست اینها گل باغ آشنــــایــی


همه‌شب نهاده‌ام سر، چو سگان بر آستانت

کــــه رقـیـب در نیـایـد به بهانــهء گدایـــــــــی


مـــژه‌ها و چـــشم یارم به نظر چـــنـان نماید

که میـان سنبلستـان، چرد آهـــوی ختــایـــی


در گلستان چشمم، زچه رو همیشه باز است

به امیـــد آنکه شاید، تو به چــشم من درآیــی


ســر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گــلشن

که شنیــــده‌ام ز گلها همه بوی بــــــی‌وفایی

که شنیــــده‌ام ز گلها همه بوی بــــــی‌وفایی

که شنیــــده‌ام ز گلها همه بوی بــــــی‌وفایی

که شنیــــده‌ام ز گلها همه بوی بــــــی‌وفایی


به‌کدام مذهب‌ست این؟!!! به‌کدام ملت‌است این؟؟!!!

که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چــرایی؟!!!


به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند!!!

که برون در چـــــه کردی که درون خـــــانه آیی؟!!!


به قــــــمارخــــــانه رفــتـم، همـه پاکـباز دیدم

چو به صــــــومــــعه رسیـدم همه زاهد ریایی


در دیـــر مــی‌زدم من، که یـکـــی ز در در آمد

که: درآ، درآ، عراقی! که تو خاص از آن مـایی


 
 
دیالوگی از فیلم مردی برای تمام فصول
نویسنده : ققنوس - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
 

 مرد باید جایی بره که وسوسه نشه...

وقتی یک مرد سوگند یاد می کنه وجدانش

رو در دست هاش گرفته، مثل آب. و اگر

انگشت هاشو باز بکنه، امکان نداره دوباره

بتونه پیداش بکنه. بعضی ها قادرند چنین

کاری بکنند ولی من نفرت دارم که یکی از

اونا باشم...



 
 
 
نویسنده : ققنوس - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

همه میگن که تو رفتی، همه میگن که تو نیستی

 همه میگن که دوباره، دل تنگمو شکستی، دروغه

 چجوری دلت میومد، منو اینجوری ببینی؟!

 باستاره ها چه نزدیک، منو تو دوری ببینی؟!

 همه میگن که عجیبه، اگه منتظر بمونم

 همه حرفاشون دروغه، تا ابد اینجا میمونم 

 بی تو و اسمت عزیزم، اینجا خیلی سوت و کوره

 ولی خوب عیبی نداره، دل من خیلی صبوره

 همه میگن که تورفتی، همه میگن که تو نیستی

 همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی، دروغه

 چجوری دلت میومد منو اینجوری ببینی

 باستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی

 همه گفتن که تورفتی ولی گفتم که دروغهه

 همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم

  همه حرفاشون دروغه، تاابد اینجا میمونم

  بی تو و اسمت عزیزم، اینجا خیلی سوت وکوره

 ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره

 همه میگن که تو نیستی، همه میگن که تومردی

همه میگن که تنتو به فرشته ها سپردی، دروغه


 
 
← صفحه بعد